فصل 11
شب اول حماسه
شب اول محرم غیر از این که اول سال نوی قمریه شب اول رشادت هم هست. شبِ اولِ آیا کسی هست یاری ام کند![1] و شب اول حاشا که دست ذلّت به دامان ما برسد.[2]
یلدا مدت ها بود روضه نرفته بود، چون تندروی ها و بعضی مسائلی که تو روضه ها بساطش داغه را دوست نداشت. ولی این شب به ذهنش رسید بره تو مسجد بگه که پشت بلندگو برای نجات فلسطین ختم امّن یجیب بردارن... نه اینکه بخواد یه هو یه معجزه به وجود بیاد، منظورش از این کار این بود که حساسیت حادثه را به خونه های مردم بکشونه.
هیچ چی به اندازه ی ختم این آیه باعث نمی شه مردم عمق فاجعه را درک کنن. همیشه اینو جایی شنیدن که یا کسی در بستر مرگه یا نیاز به کمک فوری داره، مثل آژیر آمبولانس ته دل مردم را خالی می کنه.
چقدرم آیه ی قشنگیه... یا کیست که جواب دهد کسی را که در اضطرار است آنگاه که صدایش می کند و بدی را مرتفع کند، و شما را جانشینان زمین سازد؟ آیا خدای دیگری با خدای یکتا؟ اندک است آنچه به یاد می آورید.[3]
از همه بیشتر این جوری می شد مردم را متوجه کرد که یه نسل کشی راست راستی در همین لحظه در حال وقوعه.
سحر که با یلدا درس می خوند لم داد به صندلی و گفت: اگه گفتی چرا اسرائیل درست توی دهه اول محرم به فلسطین حمله کرد؟ برا اینکه درست و حسابی به ما حالی کنه که همه حرفامون ادعاست.
یلدا فکری کرد. گوشیش را برداشت و نگاه کرد، شب گذشته سه تا SMS داشت که سوره ی حشر را برای رهایی فلسطین بخونین.
غزه
فادی نماز مغرب را به عدی اقتدا کرد.
وقتی تو فلسطین نماز مغرب می شه تو ایران یه ساعت و نیم از اذان گذشته.
اصلاً قابل پیش بینی نبود که کی شهر می ره زیر آتیش؟ بعضی از تونل ها کاملا ویران شده بود، بعضی جاها که اصلا ربطی به مقاومت نداشت با خاک یکی شده بود.
عدی بعد از مغرب دو رکعت نماز خوند. بعد همون طور که روش به قبله بود گفت: شب اول محرمه!
فادی گفت: اوهوم، فکر کنم تو عربستان سعودی جشن سال نو باشه آره؟ عدی بدون اینکه جواب اون سوالو بده گفت: تو ایران عزاداریه.
فادی گفت: واقعاً؟ برای چی؟
عدی گفت: برای سبط النبی (= نوه ی دختری پیامبر). 10 روز دیگه روز قتل الحسینه. عاشورا، شنیدی که؟
فادی گفت: تمام ده روز را عزاداری می کنن؟
عدی گفت: بعضی هاشونم دو ماه.
فادی گفت: پیداست مردم با غیرتی ان.
عدی آه آرومی کشید.
فادی زد روی شونه ی عدی و گفت: تو یه مدت ایران بودی نه؟ عدی با صدای آهسته ای گفت: یه مدت خیلی کوتاه!
اصفهان
یلدا سپرده بود که بین دو نماز تو مسجد امن یجیب بخونن. خودشم مونده بود نماز را با مسجد بخونه.
نگران بود خادمای مسجد یادشون بره ولی بین دو نماز یکی بلندگو را دست گرفت و گفت: یکی از خواهرا سفارش کردن یه ختم امن یجیب برداشته بشه، دستا را به آسمون بلند می کنیم و برای شفای مریض منظور و هر مریضی مریضه ای طفل مریضی هر جا که هست ... [4]
دیگه یلدا هیچ چی را نشنید! می خواست بلند بشه از همون جا پشت پرده بگه من کی گفتم مریض دارم، از چیِ فلسطین می ترسین که حتی نمی خواین اسمش بیاد تو مسجدتون؟
ولی فکر کرد باید آخر مجلس بره و تذکر بده. این فکر باعث شد بعد از چند سال دوباره پای روضه بشینه. خیلی هم ناراضی نبود، می خواست ببینه چی می گن امسال، بالاخره آیا وقتش رسیده که معنی کربلا، مصداق کربلا، کربلای روز؛ فلسطین، به مردم گفته بشه؟ اقلا حالا که شمر[5] خودشو بی پرده نشون داده.
این عادی ترین چیزی بود که انتظار شنیدنش را داشت ولی نشنید! یه وعظ اخلاقی، یه ذکر مصیبت، یه مداحی، تموم! یلدا هر چی منتظر یه اشاره ی کوچولو به غزه موند هیچ چی گفته نشد، نه امام و نه مأموم.
یلدا راهش را کشید و از مسجد بیرون اومد، بدون اینکه تذکری را که براش وایساده بود بده، آخه چی بگه به کسایی که به نام کربلا جمع می شن ولی ذره ای دغدغه ی کربلا ندارن؟
تو راه برگشتن به خوابگاه یلدا فکر می کرد پس فلسفه ی روضه گرفتن دیگه چیه؟ اگه قرار نیست احساس حماسه و جهاد تو اسلام زنده بمونه، اگه قرار نیست مردم را آماده و غیور نگه داره برا دفعه ی بعدی که صدای یاری خواهی بلند می شه، اگه برای این نیست که وقتی خون به پا می شه سربازای خدا آماده و به هوش باشن، پس عَلَم کردن این تصویر مسخ شده از قیام حسین به چه دردی می خوره؟!
گرچه تو ایران مردم از شنیدن اسم تکراری فلسطین خسته شده بودن بیشترش را دروغ قلمداد می کردن و حتی نسل کشی حاضر هم دیگه قادر نبود غیرتشونو بجنبونه، ولی تو دنیا خیلی وجدانا را تکون داده بود، به خصوص تو غرب که طرز فکر مردم از قبل بهشون دیکته می شه این اتفاقات به طرز ناباورانه ای تحرکات وسیع به وجود آورد.
وقتی تو ایران یه ساعت و نیم از مغرب گذشته توی امریکا تازه سر صبحه[6]. بچه های گروه ISM جلسه گذاشته بودن که تو این شرایط چی کار می شه کرد. بیشتری شون مسیحی بودن، یه تعدادی هم یهودی، مسلمون به زحمت بینشون پیدا می شد.
مَت[7] یکی از این جوونا بود که دانشجو بود. اخیراً دعوا سر هولوکاست و بعدم محاصره ی غزه توجهش را جلب کرده بود، مدت زیادی درباره ی درگیری فلسطین و اسرائیل، قضیه ی دارفور، ناآرامی های تبت و جنگ عراق و افغانستان مطالعه کرده بود. با یه افرادی هم صحبت کرده بود.
زیاد از اعراب و مسلمونا خوشش نمی اومد، تصمیم گرفت اول درباره ی اسرائیل از یهودی ها سوال کنه. اولین یهودی که بعد از یه مدت معاشرت باهاش وارد بحث شده بود اصالتاً انگلیسی بود. در اولین جواب به مَت گفته بود صهیونیزم دشمن یهودیته، نظر اون این بود که یهودیت دین صلح و برادریه نه آدمکشی[8]، و این حرفا برای اولین بار دیدگاهش را به کلی زیرو رو کرده بود.
تازه شروع کرده بود به یه مطالعه ی واقعی و منصفانه و مدت کوتاهی بود که به گروه های غیردولتی حامی فلسطین ملحق شده بود.
تعدادی از فعالای گروه ISM که توی غزه بودن درست قبل از حمله توسط اسرائیل اخراج شده بودن. این برای حامیای فلسطین این پیام را داشت که اسرائیل دیگه قصد داره طومار غزه را به هم بپیچه.
البته تو امریکا کمتر کسی به فکر اصل اشغاله و بیشتر ظلم جاری که به مردم فلسطین داره می شه نظرشونو جلب می کنه. غافل از این که ظلم واقعی اونه نه این!! درواقع این ظلمای امروز همه نتیجه ی اون ستم ریشه ایه و بدون رفع اونم رفع شدنی نیست؛ اصلا در مقابل اشغال اینا چیزی نیست.
یکی از پیشنهادایی که قرار بود گروه بررسی کنه راهپیمایی بود. فکر کرده بودن با انجمن یهودیان ضد صهیونیزم هم ملاقات کنن. شاید می تونستن برنامه هایی مثل تئاتر خیابانی ترتیب بدن ولی دنبال راهی بودن که بیشتر روی مردم اثر بذاره. مت که می خواست همون روز بره غزه و با اسرائیلیا بجنگه. اون با خانواده ش خیلی در این زمینه مشکل داشت، خانواده ش مسیحیای سنتی بودن و طرفدار این نظریه که اورشلیم (= قدس) متعلق به قوم یهود به عنوان قوم برگزیده است. (صهیونیزم)
اون روز مَت و چندتا دیگه از همسن و سالاش جمع شدن و چندتا عروسک را به نماد خون رنگ قرمز زدن، چندتا پُستر free Palestine هم آماده کردن.
اصفهان، خوابگاه
نزدیک صبح بود که از خواب بیدار شد، هوا کاملاً تاریک بود. ساعتش را از زیر بالش بیرون کشید و نگاه کرد. هرچند درِ تراس بسته بود صدای یه جیرجیرک از بیرون می اومد. غیر از اون سکوت مطلق حاکم بود، گرچه بیشتر وقتا تا خود صبح هم تو خوابگاه صدای جیغ و خنده ی بچه ها را می شنوی ولی این بار انگار که همه جا خاک مرده پاشیده بود.
این حالت یلدا را گرفت. برای شب دوم سوره ی حشر را نخوند و ارسال هم نکرد! اصلا از سوره ی حشر خجالت می کشید. وقتی یادش می افتاد چطور ایرانیا می گفتن فلسطین به ما چه، به دنبالش این آیه می اومد تو ذهنش: پس از آن این شمایان بودید که با خودی جنگیدید و گروهی از خودتان را از سرزمینشان به گناه و دشمنی بیرون راندید و وقتی از شما اسیر گرفتند برای آزادی آنها تاوان دادید حال آنکه همان بیرون کردنشان برای شما حرام بود، آیا به بخشی از کتاب ایمان آورده و بخشی را پنهان می کنید؟ پس جزای آنکه چنین کند چیست جز خواری در زندگی دنیا و روز قیامت به عذاب سخت تر رانده می شوید و خدا از آنچه می کنید غافل نیست[9]
حس کرد بُریده، شکسته، می دونست همین الان که تو تختش نشسته کشتار ادامه داره. خودشم کشتار زیاد دیده بود، بچه ی جنگ بود، زاده ی جنگ بود، ولی این کشتار با بقیه ی کشتارها فرق داره، پشتش یه فساد بزرگ هست، کاش بقیه ی همقطاراش هم می دیدن!
یعنی می شد فرصتی را که از دست دادیم باز خدا بهمون بده، شاید وقت توبه بود! آروم بلند شد و از نردبون تختش اومد پایین، تخت لیلا زیر تختش بود. لیلا از پایین اومدن یلدا بیدار شد. توی تختش یه غلتی زد و به یلدا گفت: حالا چند تاشون کشته شدن؟ یلدا گفت: رسانه های غربی نوشته بودن 280 نفر ولی از اسرائیلیه که پرسیدم گفت 329 نفر[10]، تلویزیون ایرانم که اصلا نمی گه. بعد یه مکثی کرد و گفت: اصلا چه فرقی می کنه؟ مگه مزایده است که ببینیم اگه می صرفه اون وقت حمایتشون کنیم. لیلا گفت: یلدا بیا، بیا بشین اینجا. یلدا نشست لبه ی تخت که صداشون بچه های دیگه را بیدار نکنه. لیلا گفت: ببین ما همه ناراحت می شیم می بینیم داره با یه عده این طور رفتار می شه ولی کاری نمی تونیم بکنیم که. یلدا گفت: می تونستیم! الان دیگه نه، اگه اون موقع که هنوز اسرائیل همچین جربزه ای نداشت ما فقط نگفته بودیم به ما چه، اگه فقط در حد حرف هم که شده بود اون وقت که هنوز این جوجه صهیونیستا این همه پرده دَر نشده بودن بهشون گفته بودیم یه من ماست چقدر کره داره الان ریسکش را نمی کردن که جلو چشم 70 میلیون غیرتی بچه ی اونقدری را سوراخ سوراخ کنن.
لیلا خودش را دوباره ول کرد تو رختخوابش، یلدا فکر کرد قهر کرده، ولی فقط داشت فکر می کرد.
یلدا وضو گرفت. اومد تو اتاق نشست دستش را زد زیر چونه اش. وضو که فقط مال نماز نیست، یه وقتم آدم وضو می گیره که فکر کنه.
فکر کرد اون وقتی که وقتش بود شعار ندادیم، حالا که وقتش دیگه گذشته ازمون جز شعار کاری بر نمیاد!
غزه
عدی رفته بود رو پشت بوم که طلوع را ببینه. هوا خیلی سرد بود. عدی دیشب سوئیتش را داده بود به دو نفر که خونه شون را با عزیزاشون با هم از دست داده بودن. از سرما داشت می لرزید. روز اول محرم داشت طلوع می کرد. رنگ افق صورتی شده بود و از پشت دودی که این طرف اون طرف به هوا بود گل گلی به نظر می رسید.
عدی فکر می کرد باید قبل از شروع حمله زمینی همرزماش را توی باغ های زیتون و خونه هایی که الان خراب شدن مستقر کنه تا قبل از شناسایی شدن بتونن با دشمن مواجه بشن.
دستاش را تو هم انداخت و محکم چسبوند به سینه ش، شونه هاشو بالا کشید، از دهنش بخار خارج می شد. یه کمی می لرزید.
همه ی عالم و آدم نگران شروع حمله ی زمینی بودن، از اون دو وجب خاک چی می موند اگه اسرائیل با اون ارتش غول آساش می خواست بهش حمله کنه؟ اصلا از این طرف تا اون طرفش می شد با پای پیاده رفت و رسید به دریا، تا چه برسه به تجهیزات نظامی پیشرفته.
اما عدی و همقطاراش بی صبرانه منتظر حمله ی زمینی بودن. روی زمین خیلی بهتر می تونستن بجنگن، آخه با F16 وسط آسمون چی کار می شه کرد؟ اسرائیل اعلام کرده بود تهاجم زمینی نزدیکه و چریکای فلسطین داشتن عین شب امتحان مهارت هاشونو دوره می کردن.
به هر حال باید یه وقتی با اشغالگر زمینشون روبرو می شدن، مگه می شه کسی خونه و کشور یه ملت را اشغال کنه و اونا بشینن تماشاش کنن، حالا که اشغالگر خودش حمله کرده، دیگه چی بهتر از این؟
اسرائیل، نزدیک مرز غزه
اول صبحی این خاخام ارتشی حوصله ی خیلی از سربازای غیرمذهبی اسرائیل و جوونایی که فقط برای گذروندن دوره ی خدمتشون تو ارتش بودن سر برده بود. ولی این وسط ادوین با علاقه و اشتیاق به حرفاش گوش می کرد:
- برادران! به شما مژده می دم که دارین وارد یک جهاد مقدس می شین. این تنها فلسطینی ها نیستن که شما دارین برای جنگ با اون ها آماده می شین؛ بلکه در واقع دارید به جنگ با ایران می رین. [11] آموزه های توراة مقدس را به یاد بیارین که چطور خداوند به کسانی که از جهاد سر باز زدن غضب می کنه و اون ها را 40 سال در بیابون ها سرگردون رها می کنه.[12]
یکی از سربازا زیر لب غرغری کرد، اون یکی خمیازه ای کشید، ولی ادوین اسلحه اش را محکم در دست فشار داد. البته ادوین تنها نبود، گرچه خیلی ها غیرمذهبی بودن و اصلاً به این که آموزه های تورات چی هست یا چی نیست محل ... نمی گذاشتن، اما کسایی هم بودن که مثل ادوین برای "اقامه ی تورات!" آماده ی قتل هر بچه ی فلسطینی بودن!
خاخام داشت ادامه می داد:
- این خداست که پیشاپیش شما در ستونی از آتش حرکت می کنه و دشمنان شما را تار و مار می کنه
یکی از سربازا به طعنه البته خیلی آهسته گفت: پس توی میلخاما خزب الله (= جنگ حزب الله) خدا کجا بود که اون شکست افتضاح را خوردین؟
فلسطینی ها هنوز داشتن به باغستان های زیتون نقل مکان می کردن و تاریکی شب داشت سراسر امریکا را فرا می گرفت که یلدا سرش را از روی دستش برداشت وصدای اذان صبحو شنید.
واقعاً که زمین چقدر بزرگه! خدای همچین زمینی چقدر باید بزرگ باشه!
بلند شد که وایسه نماز، لیلا هم که دیگه خوابش نبرده بود با شنیدن اذان بلند شد. البته هر کدوم وایسادن که نماز خودشون را بخونن، حتی به ذهنشونم نرسید که وقتی دو نفر برای نماز قیام می کنن می تونن یه جماعت بشن و نمازشونو با هم بخونن.
بگذریم!
یلدا همین جور که وایساده بود داشت فکر می کرد، قرآن گفته برای خدا یکی یکی و دوتا دوتا قیام کنین، زن و مرد هم نداره، ولی چطوری می شه یکی یکی قیام کرد؟
یادش اومد؛ امّن یجیب! گوشیش را برداشت و برای همه ی لیستش پیام داد: امشب تو هر مسجدی که نزدیکت هست بگو پشت بلندگو امّن یجیب بخونن. حتما تاکید کنی بگن برای فلسطین ها، وگرنه برای شفای مریض منظور می خونن!!
بعد گوشی را گذاشت زمین، راستی عجیب نبود که خوابگاه نصفه شب ساکت شده ها! فرجه ی امتحاناست، اغلب بچه ها یا خونه هاشون رفته بودن یا سرشون تو امتحان بود، یلدا یادش اومد خودشم امتحان داره ها.
خواست الله اکبر نماز را بگه... یه لحظه از خدا خجالت کشید!
برنامه ی شب شبکه ای که مَت پاش نشسته بود یه تحلیل خبری بود در مورد راکت پرانی های حماس و اینکه اسرائیلِ دموکراتیک تا چه حد در تلاشه امنیت را به شهروندانش برگردونه و به این ترتیب "این همه" فشار جهانی را به جون خریده و شجاعانه به تروریست های حماس یورش برده.
با چند نفر از ساکنین سدیروت مصاحبه می کرد و همه می گفتن شما تصور هم نمی کنین زندگی زیر بارون راکت چقدر سخته، تو دنیا هیچ بازتابی نداره، هیچ کس از حال ما خبر نداره.[13]
بعد بدنه ی یکی از راکت های منفجر شده و آجرهای ریخته را نشون داد، مت که قبل از اون تاریخ و به خصوص جنگای جهانی را خیلی مطالعه کرده بود و وخامت یه جنگ و بمباران واقعی را درک کرده بود با خودش فکر کرد؛ همه ش برای همین اسباب بازی ها اینقدر ناله می کنن؟ البته از دست حماس هم عصبانی بود که با این کارای بی مورد مردم خودش را به خطر می اندازه، اصلا نمی دونست این حماس از کجا اومده و دولت غزه را به دست گرفته، حتی نمی دونست نوع حکومت فلسطین چی چی هست؟! تصورش این بود که مثل اکثر کشورای عربی یه حکومت پادشاهیه.
همین طور که فکر می کرد یه برگه دست گرفت و طرحی زد، طرحی که یک طرف صفحه یه راکت دست ساز حماس را کشیده بود که به زمین خورده و چند نفری با تعجب نگاهش می کنن و یکی هم داره تو سرش می زنه و می دوه و کمک می خواد، اون طرف صفحه یه موشک اسرائیلی کشید که به زمین خورده و همه ی اطرافش خراب شده و یکی هم بچه ی زخمی ش را رو دست گرفته و داره تو سرش می زنه و می دوه و کمک می خواد!
وقتی در عرض جغرافیایی 33 درجه ی شمالی و طول 35 درجه ی شرقی هوا کاملا روشن شد یه تعداد اسرائیلی ساکن مناطق نزدیک به نوار غزه اومدن لب مرز که صحنه های جنگ را تماشا کنن. البته بیشتر شکل پیک نیک بود تا تماشای جنگ. مناطقی را که بمبارون می شد و دود به هوا می رفت به هم نشون می دادن، یکی شون داشت فیلم می گرفت، خلاصه جمع خوش و خرمی بود.[14]
یکی از این گزارشگر های ماجراجوی اروپایی تا سوژه را فراهم دیده بود به اسرائیل رفته بود و چندتا مصاحبه تهیه کرده بود، یکی از اونا که برای خودش از همه تکون دهنده تر بود اونی بود که از ساکنین اسرائیل سوال کرده بود آیا با بمبارون مدرسه های غزه موافقن یا نه؟ اصلا انتظار جوابایی را که گرفت نداشت! خیلی ها بهش جواب دادن آره کاملا موافقم، اون پرسیده بود مگه زیر نیمکتای مدرسه ها حماس به راکت ساختن مشغوله؟ یکی گفت قطعاً، حتی زیر نیمکت ها! یکی گفت تو زیر زمینش آره. یکی گفت هر جایی ممکنه این تروریست ها قایم بشن و برای کشتن یهود برنامه ریزی کنن.[15] خلاصه این که برای گزارشگر بی چاره هیچ حرفی برای زدن باقی نموند.
حالا یکی دو ساعتی از ارسال پیام یلدا گذشته بود و دوستاش که از خواب بیدار می شدن جوابش را می دادن. یکی نوشته بود یلدا جان چی داری می گی اسرائیل داره نسل کشی می کنه از دعای ما چه کاری برمیاد؟ وقتی دارن این طور می کشن ما بشینیم دعا کنیم؟ از حرف و شعار ما چه فایده ای به غزه می رسه ... (تازه اسمشم پیام کوتاهه!)
یکی دیگه گفته بود خیلی امتحانا درگیرم کرده، اصلا نمی تونم این چند شبه مسجد برم، امتحانا که یه کم سبک بشه حتما می رم.
یکی گفته بود تو این خوابگاه از همه ی عالم و آدم بی خبریم
یکی گفته بود خوب حالا خودت چطوری؟ خیلی وقته ندیدمت
یکی گفت چطور شد تو اشتباهی تو ایران به دنیا اومدی؟
یکی گفت می دونی که من میونه ام با این آخوندها و اینا خوب نیس، باور کن دلم می خواد برم اگه هم بتونم می گم، ولی می ترسم باهاشون حرفم بشه ...[16]
کسایی هم بودن که اصلا جواب ندادن.
یلدا احساس تنهایی کرد. تو ذهنش دنبال یه همفکر گشت، هر چی بیشتر فکر می کرد کمتر یافت می شد. تو راهِ رفتن به کتابخونه همین طور فکر می کرد. باید اقلا امروز راهپیمایی ای چیزی دست کم خود مردم ترتیب بدن، مگه می شه بعد سه روز بازم تماشا کنن. چرا این بسیج و جامعه و اینا اقلا کاری نمی کنن؟ یه هو یادش به بسیجی ها افتاد. اصلا حتی اسمشونم به ذهنش نرسیده بود تو این مدت، با تموم اختلاف نظر و حتی اصطکاکی که با عمده ی بسیجی ها داشت ولی تو این یه مورد تنها جایی که می تونست همفکر پیدا کنه احتمالا بسیج بود.
هدی دوستش پیام داد که داره می گرده ببینه خبری هست یا نه. وقتی رسید از سحر تو کتابخونه پرسید: خبر نداری امروز تجمعی هست یا نه؟ سحر به شوخی گفت: نمی گم ول می کنی می ری!
بعد بهش گفت شنیده دروازه دولت (اصفهانم دروازه دولت داره آخه) یه خبرایی هست. هنوز کتاب را باز نکرده بودن که هدی تلفن زد و گفت ساعت 10:30 دروازه دولت تجمع مردمی. سحر گفت: یلدا جون، تو این بهبهه ی امتحانا آینده ی خودتو خراب نکن، همین درس که تو بخونی فردا موشک می سازی به یه درد فلسطین می خوری. یلدا گفت: موشک فردای من به چه درد امروز فلسطین می خوره که داره درو می شه؟ از این حرفا قبلا هم شنیدم، کلی هم به خاطرش درس خوندم ولی هر کاری وقت خودشو داره. وقتی وقت فریاد زدن و تفنگ دست گرفتنه معنی نمی ده بشینی اون گوشه بگی درس دارم.
معمولا نیم ساعته می شه از در دانشگاه اصفهان رسید دروازه دولت. 10:25 دیقه که رسید دید هنوز کسی نیست و همه جا امن و امانه، البته ایرانی ها که معروفن به دیر رسیدن ولی خوب این صحنه خیلی ناامید کننده بود.
سر ده و نیم یه مرتبه از توی خیابون سپه و چارباغ جمعیت های راهپیمایی کننده از همه طرف وارد دروازه دولت شدن. کسی پلاکارد یا پرچمی دستش نبود، کسی نبود که بلندگو به دست شعار بده تا مردم تکرار کنن. کسی براشون مسیر راهپیمایی تعیین نکرده بود و هماهنگی نکرده بود، حداقل نه به صورت یه فراخوان عمومی. چهره ها هم چهره های روزمره و عادی مردم بود منتها عصبانی تر، غیرتی تر و هیجانزده تر.
شاید این اولین بار بود که یلدا تو زندگیش یه راهپیمایی واقعاً خودجوش می دید. چیزی که لایق غرور بود.
نوری تابید تو دلش، یه کم امیدوار شد. باورش نمی شد یه روز تو ایران ببینه که مردم یه کلان شهر، اونم خودبه خود، برای فلسطین حرکت می کنن.
وقتی مردم جمع شدن با گذشت زمان جمعیت بیشتری بهشون ملحق شد. یه عده ای هم اومدن که لباسای نظامی پوشیده بودن، احتمالا یا بسیج یا سپاه بودن ولی آخر همه رسیدن، شاید نزدیک 11.[17]
یلدا به ملّتش نگاه کرد.گرچه از دیدن این شور از ته دل خوشحال شده بود، ولی همین طور که جمعیت را تماشا می کرد با خودش گفت: اگه روز قدس، وقتی اسرائیل داشت آستانه ی تحملتونو می سنجید این طوری بیرون اومده بودین امروز مجبور نبودین برای قتل عامشون بیرون بیاین، امروزی که دیگه فریاد فایده ای نداره!
غزه
بُشری برای خودش هسته مقاومتی بود، مرکز ثقل و نقطه اتکاء یه جمعیت مضطرب و هیجانزده، بهترین همسری که فادی می تونست تو تموم زندگیش پیدا کنه. بُشری هیچ وقت آدمی نبود که بشه نشوندش یه جا!
ولی یه جا بُشری بد جوری شکست؛
صبح اون روز بعد از مدتی که خیلی طولانی به نظر اومد فادی تونست باهاش تماس بگیره.
فادی نه ازش خواست از درگیری کناره بگیره و خودشو جای امنی برسونه نه خواست که براش کاری کنه، توی چند کلمه فقط ازش یه خواهش داشت؛ اینکه اون برادرزاده ی کوچیکش را برداره و ببره جایی که یه کم امن تر باشه، اون حتی سفارش مادر و خواهر برادرای کوچیک ترشم نکرد. فقط شهد کوچولو که امانت شهداء مقاومت بود را می خواست هر طور هست نگه داره.
اضطراب فادی اولش به قدری بود که نمی تونست حتی کلمات را کامل ادا کنه، ولی ظرف این چند دقیقه به قدری پر از آرامشِ بشری شد که انگار بسَلامٍ آمنین[18] وسط بهشته.
چه اسم برازنده ای برات گذاشتن بُشری!
و اما بُشری؛ همین که گوشی را گذاشت به طرف خونه ی فادی روان شد، حتی منتظر عندلیب هم که صاحب خونه بود نشد. فاصله ای که با اردوگاه داشت را خیلی به سرعت طی کرد. همون طور که انتظار داشت وقتی وارد شد اوضاع را به هم ریخته دید، بعضی جاها موشک خورده بود. تو کوچه ها که می دوید در و دیوارهاشو احساس می کرد، از بچگی تو این کوچه ها نفس کشیده بود، هر خرابه ای را که می دید می دونست خونه ی کی بوده.
تا رسید به حوالی خونه ی خودشون. اون جاها خرابی نداشت غیر از یه جا که می شد راحت حدس زد همین یه کم وقت پیش موشک خورده.
از یکی دوتا پیچ دیگه را دوید و در مقابل فضایی که تا نیم ساعت پیش خونه ی فادی بود قرار گرفت. جلوش صحنه ای دید که انگار درِ باز بود روبروش به طرف مرگ، آخ که چقدر دلش می خواست بدوه و از این در عبور کنه، محو بشه و دیگه چشمش به چشم فادی نیفته.
وقتی نَفَسش برگشت و پاهاش را دوباره احساس کرد جنون وار به داخل خرابه ها دوید و این طرف و اون طرف دنبال چیزی غیر از خاک گشت.
البته آدمیزادم چیزی جز خاک نیست، البته تا اون جا که دیده می شه!
مادر فادی نبود، هر جا را تونست گشت صدا زد هر چند صداش تو هیاهوی جمعیت گم می شد. نه مرده ی اونو پیدا کرد نه زنده ش را! شاید گروهی زنده بیرون کشیده بودنش و برده بودنش بیمارستان، شایدم جای دیگه ای بوده، به هر حال نبود. چیزای دیگه ای بود برای بُشری که پیدا کنه. مثل بدن پسری که سه روز پیش خوش و خرم سراغ عروسی شون را گرفته بود. محمد. فقط دستش پیدا بودها! از همون دستشم بشری شناختش، چون یه بار که با قلاب سنگ سنگ پرت کرده بود تسمه گرفته بود به دستش و جا گذاشته بود، می گفت سند وِراثَتمه.
از همون دستش هم نبض گرفت و سردی بدن بچه را لمس کرد. نشست رو خاک، بدنش کرخت شد. بچه های دیگه نبودن، شایدم بودن ولی بدنشون کوچیک تر از اون بود که چیزیش از زیر آوار بیرون بمونه.
بشری فکر می کرد چه کار کنه آیا از غزه فرار کنه تا دیگه چشمش تو چشم فادی نیفته یا خودشو بندازه تو دریا یا زندانی اسرائیل بشه؟
وقتی خواست باز بلند شه دنبال شهد بگرده حس می کرد تموم استخون های بدنش شکسته. همین طور خاک را با دستاش کنار می زد که یه همسایه ازش پرسید دنبال چی می گردی بشری؟ بشری گفت دنبال تخت یه بچه.
همسایه برادرش را صدا کرد و اومد کمک. دنبال او دیگری، همین طور هر کس می شنید دنبال نوزاد یه شهید می گردن می اومد و به جستجوگرا اضافه می شد. تعداد اینقدر زیاد شد که اگه نمی دونستی فکر می کردی این جماعت دنبال گنج می گردن.
از یه گوشه ای صدا بلند شد که: بیاین کمک! ... بچه پیدا شد. بی رمق نفس می کشید، از زیر آوار که بیرونش آوردن بشری بلندش کرد، دید زیر تنش خیسه، یه خیسی گرم! شهد گریه نمی کرد، نفسش مثل جوجه یه روزه می اومد و می رفت. بُشری جرأت نداشت نگاه کنه ببینه خیسی از چیه. عین مجسمه وایساده بود و از برو و بیای دور و برش هیچ چی نمی فهیمد. یکی از مردای همسایه داشت سرش داد می زد داره خون از تنش می ره برسونش بیمارستان، اِ چرا وایسادی؟ بشری گفت: نه چیزیش نیس، این خون خودش نیس. بیشتر تو رویا این حرفو می زد، یعنی آرزو داشت اونطور که می گه باشه.
مرد همسایه منتظر بشری نشد، بچه را از دستش قاپ زد و دوید طرف درمونگاه. این شوک یخ بدن بُشری را آب کرد و به خودش آورد. یه مرتبه دوید دنبال مرد.
پرستارای درمونگاه این طرف اون طرف می دویدن، یه درمونگاه کوچیک اضطراری بود. خیلی کوچیک تر از اینکه اون حجم مصدومین را پذیرش کنه. یه تعدادی اونجا بودن که دچار سوختگی های وسیع شده بودن ولی فرصتی نبود که بشری بمونه و سوال کنه این سوختگی از چیه. یه پرستار نگاهی گذری به شهد انداخت و گفت: آقا بچه ی شما امیدی بهش نیس خدا انتقام ما را از احتلال بگیره. و دوید و دور شد. مرد گفت: اون زنده اس، زنده اس. بچه را چپوند تو دستای بُشری و دوید دنبال پرستار. بدن شهد داغ داغ بود، سینه اش هیچ حرکتی نمی کرد و رنگش کاملاً سفید شده بود، انگار پر از نور شده بود. بشری حس کرد خورشید را بغل کرده. یه لحظه فکر کرد نورش چشماشو می زنه. بچه پر از صورت پدرش شده بود. این صحنه بدجوری بشری را گرفته بود.
دیگه بُشری فقط پیش فادی شرمنده نبود، حالا پیش همه ی شهدای مقاومت شرمنده بود. دردی تو تموم طول ستون فقراتش پیچید تا بالا، وادارش کرد بشینه، دیگه خونی از بدن کوچولوی ما نمی رفت، خونی نداشت که بره.
تو یه گوشه ی گم شده ی نقشه، توی دوران بی خبری، یه کوچولو هر چی خون داشت برای خاکش داد و ما را شرمنده رها کرد و رفت! ای خدا چی می شد اگه قبل از این نسل کشی هشیار شده بودیم که زمینی غصب شد و در اون فساد به پا شد؟
نیویورک
صبح زود مت وقتی بیدار شد بلافاصله کامپیوترش را روشن کرد تا ببینه دانشگاه چه اطلاعیه ی جدیدی توی پروفایل دانشجوییش گذاشته. فعلاً فکرش کاملا متوجه نتیجه ی آخرین امتحانش بود. الان دیگه تعطیلات سال نو بود و کمتر از دو روز به تحویل سال نوی میلادی باقی مونده بود. همه تو امریکا شاد و هیجانزده بودن.
بعد از چک پروفایلش یه نگاهی توی اخبار انداخت:
Gaza death toll tops 300 as Israel vows to fight to bitter end[19]
Gaza residents breach Egypt border; Israel bombs 40 smuggling tunnels[20]
IAF air-strike destroys Gaza home of Hamas's rocket chief [21]
White House Says Violence in Gaza Will Stop When Hamas Ends Rocket Fire[22]
Barak: Israel in 'all-out war' with Hamas[23]
Israeli Attacks in Gaza Strip Continue for Second Day[24]
Gaza carnage Obama's litmus test[25]
بعد توی BBC طبق معمول بخش نظرسنجی نظرشو جلب کرد، وارد شد و همون طور که انتظار داشت خبر جنگ غزه با ادبیات آشنای غرب به نظرسنجی گذاشته شده بود: آیا حمله ی اسرائیل به غزه برای متوقف کردن راکت های حماس توجیه پذیر است؟ [26]
زیرش هم از هر 20 تا نظری که داده شده بود 19 تا می گفت البته که توجیه پذیره، اسرائیل به عنوان یه کشور مستقل موظفه که امنیت شهرونداش را در مقابل تروریسم حفظ کنه. هر کدومش هم ده بیست تا امضا داشت.
مت فکر کرد: عجب! بعد همون نظرسنجی را بر اساس تعداد امضا مرتب کرد.
الان دیگه قضیه کلاً فرق کرد؛ اولین نظری که بیشترین تعداد امضا را با بیش از 1000 تا امضا داشت از این قرار بود که چطور اشغال چندین ساله و قتل صدها نفری و دیوار حائل و محاصره ی همه جانبه و هزاران جنایت جنگی با چند موشک دست ساز برای دفاع شلیک می شه و زورش هم به جایی نمی رسه قابل مقایسه است؟ تا چه برسه به توجیه![27]
[1] هل من ناصر ینصرنی
[2] هیهات منّا الذلة
[3] امن یجیب المضطر اذا دعاه ویکشف السوء ویجعلکم خلفاء الارض االه مع الله قلیلا ما تذکرون... 62 نمل
[4] از حقایق اتفاق افتاده
[5] اشاره ی استاد مطهری
[6] البته در زمستان
[7] Matt = Matthew
[8] به نقل از یکی از هموطنان یهودی
[9] آیه 85 سوره بقره: ثم انتم هولاء تقتلون انفسکم وتخرجون فریقا منکم من دیارهم تظاهرون علیهم بالاثم والعدوان وان یاتوکم اساری تفادوهم وهو محرم علیکم اخراجهم افتومنون ببعض الکتاب و تکفرون ببعض فما جزاء من یفعل ذلک منکم الا خزی فی الحیاه الدنیا و یوم القیامه تردون الی اشد العذاب و ما الله بغافل عما تعملون.
[10] یهودا م. از اسرائیل
[11] بخشی از گزارش تلویزیون BBC با موضوع حاخام های ارتشی اسرائیل http://www.informationclearinghouse.info/article23551.htm
[12] از این دست غلط اندازی ها در اسرائیل زیاد اتفاق می افتد و هیچ ربطی به حقیقت آموزه ها و دستورات تورات مقدس ندارد
[13] برگرفته از نظر یکی از ساکنین اسرائیل در HYS سایت اینترنتی BBC
[14] از فیلم های برداشته شده در داخل اسرائیل
[15] همان
[16] مشابه SMS های دریافتی توسط نویسنده
[17] به روایت از ماوقع
[18] فادخلوها بسلامٍ آمنین
[19] http://www.guardian.co.uk/world/2008/dec/29/gaza-israel-attack گاردین: آمار کشتار غزه از مرز 300 نفر گذشت، اسرائیل نوید داد تا پایانی تلخ خواهد جنگید
[20] http://www.haaretz.com/hasen/spages/1050618.html هاآرتض: ساکنین غزه به داخل مصر نفوذ می کنند، اسرائیل 40 تونل حماس را بمباران می کند
[21] http://www.jpost.com/servlet/Satellite?cid=1230456510959&pagename=JPost%2FJPArticle%2FShowFullاورشلیم پست: نیروی هوایی اسرائیل خانه ی مسئول راکت حماس را هدف قرار می دهد
[22] http://www.foxnews.com/story/0,2933,473529,00.html فاکس نیوز: کاخ سفید؛ حمله ی اسرائیل وقتی پایان می یابد که حماس راکت پراکنی را پایان یابد
[24] http://www.nytimes.com/2008/12/29/world/middleeast/29mideast.html?_r=1&hp حمله های اسرائیل به غزه برای دومین روز ادامه می یابد
[25] http://www.presstv.com/detail.aspx?id=79704§ionid=351020202 پرس تی وی: قتل عام غزه آزمونی برای اوباما
[26] HYS BBC
[27] متاسفانه از لابه لای آرشیو اخبارم موفق به پیدا کردن متن دقیق این گفته نشدم. گمان می کنم گوینده شخصی از انگلیس بود (م.)