تبليغاتX
ستاره ی اسیر - 14بخش 2

وقتی عدی باغ زیتون را ترک کرد فادی دوباره یاد خانواده ش افتاد. فکرایی که زجرش می داد بهش هجوم آورد و به خصوص از به خاطر آوردن" شهد" سرش درد گرفت. یادش اومد چند روز پیش خوابی دیده بود که خونه ش با خاک یکسان شده بود و بشری که بهش چند کلمه گفت و ناپدید شد.

چنان دلشوره ای تو قلبش افتاد که حتی نتونست به نشستن ادامه بده. راه رفتن هم آرومش نکرد. می ترسید دیگه بشری را نبینه. دست آخر تصمیم گرفت قبل از اینکه حمله ها گسترده بشه خودشو برسونه به جبالیا و از سلامت بشری مطمئن بشه. حالا فقط منتظر بود عدی بیاد و بهش اجازه ی رفتن بده.

هر ثانیه ای انگار پنجاه سال طول می کشید. یک ساعتی گذشت، عین شکنجه ، حتی تلفن زدن هم کفایت نمی کرد می خواست بره و بشری را به چشم خودش ببینه. دیگه طاقتش طاق شد. بلند شد لباس مردم عادی را پوشید و زد بیرون از باغ. یه کم این طرف اون طرف رفت تا بلکه عدی از راه برسه. عدی مثل بقیه با چهره ی بسته بیرون می رفت و سعی می کرد جلب توجه نکنه.

فایده نداشت انگار امروز عدی اومدنی نبود. به آهستگی راهش را کشید و با نگرانی از سرپیچی ای که داشت می کرد به طرف شمال غزه راه افتاد.

دیگه راه مثل وقتی تو رفح بودن طولانی نبود، فعلا به اواسط باریکه نزدیکی شهر غزه نقل مکان کرده بودن. فادی دم غروب بود که رسید به اردوگاه محل تولدش؛ تموم راه را تو اردوگاه دوید تا رسید به ناحیه ای که یه روزی خونه ی موقتشون بود. صحنه را که دید حس کرد یه سوزشی از تو قلبش شروع شد و تا توی معده ش کشید. احساس کرد پاهاش خیلی سست تر از اینه که بتونه نگهش داره. نشست رو زمین و به خرابه خیره شد. صورتش سرخ و داغ شده بود ولی گریه نمی کرد. تاتی نباتی شهد را که ذوق اومدنش را کرده تو خیالش می دید. فکرش را که می کرد اون بچه ی یه ساله رو دست بشری جون داده احساس گناه بیشتری می کرد.

راستی بشری!

بشری و عندلیب باید همون جاها بودن! بلند شد و بازم تا خونه ی بشری دوید. شروع کرد به در زدن همون جوری که چند روز مونده به سال نو اومده بود و در زده بود. نگاه همه ی اهل خونه به سمت در چرخید. هیچ حدسی نمی تونستن بزنن کی می تونه باشه. بشری و عندلیب رنگ از رُخشون پرید. نه از ترس اسرائیلیا، این بار چون می دونستن فادی پشت دره!

عندلیب تو فکر بود که کاری کنه بشری به جای اون بِره دم در و اون مجبور نشه با فادی روبرو بشه. ولی وقتی دستای یخ کرده و لرزان بشری دستش را لمس کرد فهمید به اجبار یا به اختیار خودش باید در را باز کنه.

بشری با صدایی که به زحمت در می اومد گفت: ولله اگه چشم فادی به چشمم بیفته از شرم قالب تهی می کنم. نه شهیدزاده ش را حفظ کردم نه از مادرش خبری پیدا کردم... قَسَمش داد و گفت: تو برو راضیش کن که برگرده.

وقتی عندلیب در را باز کرد حتی قادر به یک کلمه حرف زدن نبود. فادی از دیدن صورت گل انداخته ش یه لحظه وحشت کرد، بی اختیار بازوهاشو گرفت و بی هیچ سلام و علیکی گفت: عندلیب! این چه حالیه؟ من پشتم به استقامت تو گرمه! عندلیب با زحمت زیادی زمزمه کرد: کسی نمونده که برای حفظش استقامت کنم. فادی گفت: من، خودت، بشری، غزه!

عندلیب بعد از اون صبح شومی که همه ی داشته هاشو با هم از دست داده بود، بعد از اون زمان کُشنده و طولانی که بغضش را فرو خورده بود و حتی آب هم به دهنش حروم شده بود الان گرمای دست برادرش انگار کوه یخ وجودش را آب می کرد. اندک اندک زبونش باز شد و اسم آخرین خورشید زندگیش تنها چیزی بود که تو حافظه اش پیدا کرد: فادی!

فادی برای دیدن این همه مصیبت آماده شده بود، ولی انتظار کجا و به چشم دیدن کجا؟! اضطراب عندلیب به فادی فهموند که بُشری نمی خواد ببیندش. ولی اون بی اطلاع فرمانده از پایگاهش بیرون نیومده بود و برای آزرده خاطر کردن عدی خطر نکرده بود و این همه راه را نیومده بود که به این سادگی برگرده. رفت زیر پنجره ی خونه و بلند گفت: بُشری! به خدا قسم اگه نمی ترسیدم دیگه نبینمت مقاومت را رها نمی کردم و این راه را بیام. همه ی خونواده م را ازم گرفتن نذار تو رم از دست بدم.

بشری پشت این پنجره نشسته بود، زانوهاشو بغل گرفته بود و زیر لب زمزمه می کرد: برو فادی، برو. فادی نمی دونست بشری صداش را می شنوه یا نه. بلندتر فریاد زد: شرمندگی برازنده ی منه نه تو، اگه هفتاد روز بگذره من تا تو را نبینم از اینجا تکون نمی خورم.

فادی جدی می گفت. همون جا موند و روی خاک کوچه نشست؛ زل زد به پنجره و عندلیب هم زل زد به فادی. مغرب شده بود. آیا بشری می اومد بیرون یا نه؟ فادی نگاهی به آسمون کرد، زیر لب اذان را زمزمه کرد و همون گوشه به نماز وایساد.

عندلیب هر چند نگران بود که این کار به کجا می کشه ولی از تماشای برادرش سیر نمی شد. چه بسا که این برادر را هم برای آخرین بار می دید.

کسی با چهره ی پوشیده از چند تا پشت بوم اون طرف تر پایین پرید و اومد به طرف فادی. تو تاریکی نمی شد تشخیص داد کیه و چه هیبتی داره. عندلیب از جاش بلند شد و با انبساط خاطر گفت: إقلید!

إقلید دستش را محکم و برادرانه زد رو شونه ی فادی و با صدای آهسته گفت: بگو اگر پدرانتان و فرزندان و برادرانتان و همسرانتان و اموالی که جمع کرده اید و تجارتی که از کسادش بیمناکید و خانه هایی که به آن راضی شده اید نزد شما عزیزتر است از خدا و فرستاده اش و جهاد در راهش پس منتظر باشید تا خدا امرش را جاری کند...[1]

یه اضطراب ناگهانی فادی را برداشت، مهم نیس چه مدت آماده به جهاد بوده باشی، مهم اینه که وقت جهاد که می شه آیا هنوز آماده ایستادی یا اینکه ...

اقلید ادامه داد: فادی تو نذر خدایی، پشت در خونه ی خلق خدا چی کار می کنی؟ تو سرگرم خواهر و همسرت شدی در حالی که اونا چیزی را که برای خدا بدن دیگه پس نمی گیرن!

فادی فهمید اقلید آهسته حرف می زنه که صداش شناخته نشه، وقتی دید عندلیب با یه قطره اشک بهش نگاه می کنه و لبخند می زنه فهمید که می شناسدش و باید بهش اعتماد کنه.

إقلید گفت: بلند شو بریم که دیگه وقت موندن نیست. بلند شو هم محلی، شاید منم بین همرزمات قبول کنن تا با هم از خاکمون دفاع کنیم. پاشو جنگ خیلی نزدیکه، بشری نمی خواد تو این بهبوهه تو رو دم چارچوب در خونه ش ببینه. زود باش منم باهات میام! دستش را محکم رو شونه ی فادی زد و گفت: پاشو فدایی خدا، تو بزرگ تر از اینی که میون آتیش و خون یه گوشه ی کور زانو بزنی.

 

می دونین بعضی آدما دغدغه دارن. بعضی هم براشون مهم نیس کی کجا زنده اس کی مرده. نه اینا که دغدغه دارن می تونن به اونا که ندارن بفهمونن که برای چی آرامش و صفای زندگی شونو به هم می زنن و می رن به حمایت یه عده ی دیگه، نه اونا که دغدغه ندارن می تونن به اونا که دارن بگن که چرا دلیلی نمی بینن این همه دردسر به زندگی خودشون که می تونه آروم و خرّم صرف بزرگ کردن بچه هاشون بشه وارد کنن برای آدمایی که اصلا نمی شناسنشون.

 

تو اسرائیل روزنامه ی یدیعوت آهارونوت نظرسنجی کرده بود بین اسرائیلی ها و نتیجه ی جالبی که به دست اومده بود این بود که حدود 93 درصد جمعیت کل اسرائیل با جنگ که نه، با تارو مار غزه موافق بودن. هیچ تعجبی هم نداره در واقع تعجب از این باید کرد که کسی مثل یورام اون وسط پیدا شده که به فکر فرو رفته. وگرنه 93 درصد دیگه خودشون را صاحبای زمین و صاحبای جان و مال ساکنای سابق زمین می دونن. از دور و بر دنیا جمع شدن و حتی زحمت خریدن زمینا را هم به خودشون ندادن، هر چند کشور آدم به هر حال فروشی نیس. خودشون مهمون دعوت نشده ان و تازه مهمون هم دعوت می کنن. مالک زمین نیستن ولی تازه به دیگرانی هم که بهشون ملحق می شن زمین بذل و بخشش می کنن. قدرتای دنیا به جای اینکه محکومشون کنن هر کسی را که محکومشون کنه مجازات می کنن و براشون پشت سر هم وتو می کنن. کار رسیده به جایی که صاحب حق و صاحب خونه شون را موی دماغشون می بینن و برای اینکه شرش را بکنن هیچ حدی برای خودشون قائل نیستن، از دولتشونم به شدت قتل عام این آدما را مطالبه می کنن!

اما تو راهپیمایی ای که امروز تو اصفهان برگزار شد و به میدون فلسطین منتهی شد انجمن کلیمیان یه بیانیه ی خیلی جدی علیه اعمال اسرائیل خوند. کنیسای میدون فلسطین یه پرچم بالای سردرش زده بود که خشونت اسرائیل را محکوم می کرد. یه جوون یهودی بالای سردر داشت پرچم فلسطین نصب می کرد. همه ی اینا به خاطر اینه که دین با نژادپرستی قاطی نشه.

حالا عجیب نیس که تمام مدت در دفتر بسیج برادران تو دانشگاه بسته بود و همه سر درساشون بودن؟ بسیج خواهرانم که همه ش باز بود وقتش به این می گذشت که طرح فرهنگ سازی اینترنتی تنظیم کنن. یعنی بشینن چندتا سایت راه بندازن ملل دنیا را ارشاد کنن که جریان فلسطین از چه قراره. ای کاش همین کار را کرده بودن!

یلدا رفته بود اونجا ببینه کسی را پیدا می کنه تو انقلاب چت رومیش شرکت کنه یا نه! هدی را دید که بهش قول داد به هر کس بتونه پیغامش را برسونه. خوب آخر این قصه هم که چند روز دیگه معلوم شد این بود که حتی یه نفرم اعلام آمادگی نکرد. یلدا به هر کس تو لیست گوشی ش داشت sms داد و همینو نوشت. غیر از چند نفر دوستای نزدیک یلدا که در نهایت جمع شدن تا چندتا شعارو تو روم ها تایپ کنن کس دیگه ای نبود.

 

برگردیم به شب هنگام که فادی و اقلید تک و تنها راهی باغ شدن.

فادی هیچ نمی فهمید چرا عندلیب که بعد از اون همه وقت دلواپسی و انتظار با دیدن این غریبه، یا به هر حال آشنایی که فعلا ناشناس بود اینطور سر شوق اومد و اصرار پشت اصرار کرد که فادی اونو با خودش ببره. اعتماد عندلیب برای فادی کافی بود که اقلید را به عنوان همرزم بپذیره، ولی آیا برای عدی هم کافی بود؟

فادی از حرفای اقلید به شدت دگرگون شده بود و حتی ترسیده بود، این چند کلمه باعث شد فادی بدون حرف دیگه ای جبالیا را ترک کنه و به سمت غزه برگرده... به هر حال فادی از اینکه اقلید چهره اش را حتی برای اونم باز نمی کرد دلخور بود و به جای صدا کردن اسم مستعارش برای ابراز اعتراض فقط اونو غریبه خطاب می کرد! از هول اینکه دیگه بشری و عندلیب را نبینه همون طور که راه می رفت می لرزید، اقلید بی صدا پشت سرش می اومد و فادی حس می کرد یه خورشید داره به دنبالش میاد، اون اسم مبدل هی تو ذهنش تکرار می شد و کلیدی را که دور گردنش داشت محکم تو دستش فشار می داد. انگار یه عدیِ دیگه با همه ی برادری و حمایتگریش به دنبالش می اومد.

ولی بشری! فادی برای این دوری خیلی بی طاقت بود. فقط یه چیز بهش شهامت می داد که برنگرده و عقب را نگاه نکنه؛ اینکه قربانی خدا بود و به سوی خدا می رفت.

کسی که برای شهادت به دنیا میاد تا وقتی به مقصدش نرسه هیچ لحظه ای از آرامش از قلبش عبور نمی کنه. ولی قربانی شدن همچین هم آسونم نیستا. دل شیر می خواد و قدم دلیر.

وقتی رسیدن و با عدی روبرو شدن فادی روی نگاه کردن بهش را نداشت. عدی بیشتر نگران بود تا دلگیر، ولی الان این غریبه کنجکاوی ش را برانگیخته بود. بالاخره اگه قرار باشه همه به هم اعتماد کنن که دیگه نمی شه جنگ، می شه پلیس بازی!

عدی در مورد اینکه این فرد چرا اونا را انتخاب کرده و چرا حاضر نیست چهره ش را نشون بده خیلی مردد بود. نمی شد نصفه شبی بیرونش کرد ولی تمام شب عدی با نگاه بدبینی اونو که گوشه ای لم داده بود می پایید. عجیبه که این عدی، این شاهد زمین، خواب نداره.

اقلید به تاریک ترین نقطه ی زیتونستان رفت و وضو گرفت. بچه های مقاومت اینقدر به صدای موشک و راکت عادت کرده بودن که راحت تو اون سرو صدا و هول و استرس خوابشون می برد. عدی وقتی از سربازاش مطمئن شد رفت به طرف اون گوشه ای که اقلید در تنهایی نماز شب می خوند و نشست تا نمازش به آخر رسید.

پرسید: از اعضای حماس هستی؟ اقلید همون طور زمزمه وار گفت: همه ی غزه حماسه. عدی پرسید: حامل پیامی یا شناسه ای یا معرفی نامه ای هستی که به من نشون بدی؟ منظورم اینه که حداقل من که فرماندهم باید هویتت را بدونم.

اقلید گفت: صبور باش فرمانده قبل از اینکه دیر بشه بهت نشون می دم کی هستم و تو خیلی راحت می فهمی به چه دلیل صورتم را پوشیده نگه می دارم. ولی قبل از اون باید از توانایی من مطلع بشی.

 

اقلید حتی وقت وضو هم می گرفت چیزی روی سر و شونه هاش می انداخت! یعنی حتی از شناخته شدن دستاش هم می ترسید؟ فادی تو ذهنش بین مردم محلش دنبال کسی می گشت که روی ساعد و بازوش علامت یا زخم خاصی داشته باشه که مشخص باشه، ولی به جایی نمی رسید.

تا حالا 24 ساعت بود عدی چشم از إقلید برنداشته بود. اقلید خوابیده بود ولی عدی یه گوشه نشسته بود و از خستگی سرش رو سینه می افتاد و هوشش می برد. چند دیقه به خواب می رفت و باز با اضطراب از خواب می پرید. با اینکه نوبت شیفت شب گذاشته بودن ولی عدی بیش از اینا نگران بود.

برعکس اقلید انگار تو تموم عمرش نخوابیده بود. تازه خیالش راحت شده بود، به آرامش مطلق رسیده بود و عمیقا به خواب رفته بود.

این وسط فادی بدجوری احساس گناه می کرد. از یه طرف اون بود که اقلید را با اون هویت مشکوک آورده بود، اصلا از عدی به خاطر زحمتی که بهش داده بود خجالت می کشید، ولی خوب، از طرف دیگه هم عندلیب این مرد را می شناخت و اگه ازش حمایت می کرد حتماً دلیل خوبی داشت.

دست کم 4 بار شمرده بود که عدی از خواب پرید، سرش را تکون داد که خواب از سرش بپره و باز دوباره پلکش سنگین شده بود.

رفت بغل دستش نشست. عدی بهش لبخند زد، فادی سرش را زیر انداخت، یه کم صبر کرد. بعد گفت: تو می دونی که من به خواهرم از چشمم بیشتر اعتماد دارم. اگه نگاه خواهرم را به اقلید می دیدی حتی نیازی به اینکه نظرش را بپرسی هم نداشتی. کلمات فادی توی سر عدی صدا می کرد، این سومین شب بود که نمی خوابید. سرش اینقدر سنگین شده بود که زورش نمی رسید گردنش را صاف نگه داره، آخرش نتونست مقاومت کنه و سرش را روی شونه ی فادی رها کرد.

فادی از اینکه فرمانده سرش را روی شونه ش گذاشته احساس غرور می کرد. زمزمه وار گفت: تا هر وقت که خوابیده باشی من بیدارم فرمانده، قول می دم.

 ادامه ...

+ نوشته شده توسط مریم تینا سعیده در شنبه سی ام آبان 1388 و ساعت 23:24 |